شمس الدين محمد كوسج

63

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چو افتاد بر ما دو چشمش ز دور * همى رزمگاه « 1 » آمدش جاى سور بينداخت آن تاب داده كمند * همى يال هردو درآمد « 2 » به بند برآورد پس هردوان را ز زين * به آسانى افكندمان بر زمين دو دست از پس پشت بستش « 3 » چو سنگ * به گردن درافكندمان « 4 » پالهنگ همى تافت « 5 » تازان چو درياى « 6 » آب * سپهدار تا نزد افراسياب چو از طوس كيخسرو ايدون شنيد * يكى باد سرد از جگر بركشيد چنين گفت با گيو بردار پاى * برو شاد تا پيش پرده‌سراى روان شد ز پيش سپهدار گيو * همى رفت تازان بر مرد نيو « 7 » چنين گفت با او جهان‌پهلوان * سپهبد چرا گشت خيره‌روان به دو گفت گيو اى سر راستان * هم از نامور تخمهء باستان برت را بپوشان « 8 » به ببر بيان * كه مى جنگ جويند از ايرانيان يكى نامور جنگ‌خواه آمده‌ست * كه با يال [ و ] برز است و با زور دست كه برزوش خوانند با يال [ و ] برز * درختيش در دست مانند گرز تو گويى كه كوهىست ز آهن روان * ز بيمش بلرزد « 9 » به تن در روان ميان دو لشكر به كردار پيل * همى برخروشد چو درياى نيل سپهبد به دو گفت بازآر هوش * نبايد كه باشى چنين در « 10 » خروش ستاره بدان جاى روشن بود « 11 » * [ كه پيش مه از ميغ جوشن بود « 12 » ]

--> ( 1 ) . ن : رزمگه . ( 2 ) . ن : برآمد . ( 3 ) . ن : دو دستش پس پشت بسته . ( 4 ) . ن : برآوردمان . ( 5 ) . ن : رفت . ( 6 ) . ك : دريا پر ؛ م ، پ : همى بردمان تا لب رود ؛ متن : ن . ( 7 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است : چو رستم چنان ديد كز دور گيو * همى تاخت از پيش سالار نيو ( 8 ) . ن : بپوشى . ( 9 ) . ن : ز ديدنش لرزد . ( 10 ) . ن : پر . ( 11 ) . ن : شود . ( 12 ) . ن : شود ؛ ك : كه از آب نايد برو برگزند ( ! ) ( - ب 875 ) ؛ متن : م .